«در ستایش خالیِ پر سر و صدا»

فرهنگی و هنری

روایت یک جامعه که در سکوت روشنفکران، اسطوره‌های موقتی می‌سازد

ما در دورانی از تاریخ ایران ایستاده‌ایم که شکاف‌های عمیق فرهنگی، سیاسی و اجتماعی، نه فقط در رسانه‌ها، که در روح جمعی‌مان نیز تنیده شده‌اند. جامعه‌ای بحران‌زده که در آن، زبان مشترک برای گفت‌وگو بین طبقات مختلف از بین رفته، اقتصاد فرهنگی به انحصار گروه‌های خاص درآمده، و مسئولیت تأمل و بازاندیشی، با ظاهری فریبنده به عهده‌ی چهره‌هایی گذاشته شده که نه ابزار اندیشه‌اند، نه آینه‌ی جامعه.

در این دوران، روشنفکران یا خاموش ماندند یا از متن جامعه به حاشیه رانده شدند، و در این خلا، چهره‌هایی از راه رسیدند که به‌سرعت اسطوره شدند. اما نه به خاطر عمق‌شان، که به‌خاطر خلأیی که در آن فرو رفتند. جامعه، آن‌ها را نه به‌عنوان نمادهایی اندیشمند، که به‌مثابه مسکن‌هایی موقتی برای دردهای دائمی پذیرفت.

چرا جامعه‌ی بحران‌زده اسطوره می‌سازد؟

در لحظه‌ای که زبان اندیشه قطع می‌شود، اسطوره از راه می‌رسد. اسطوره، برخلاف اندیشه، نیازی به گفت‌وگو ندارد. او می‌داند، می‌بیند، و ما فقط باید تماشایش کنیم. چنین اسطوره‌هایی، اغلب کسانی‌اند که خود را متفاوت نشان می‌دهند، مرزها را می‌شکنند، و واژگان تازه‌ای به میان می‌آورند، اما در نهایت، در قالب‌های مصرف‌زده‌ی همان نظام فرهنگیِ بحران‌زده جا می‌گیرند.

در ایران دهه‌ی ۱۳۹۰، این اسطوره‌سازی نه از مسیر نقد و گفت‌وگوی آزاد، بلکه از طریق نوعی قهرمان‌سازی رسانه‌ای شکل گرفت. چهره‌هایی که نه برآمده از نیاز واقعی به تحول، که محصول خلأ سیاسی، نبود روشنفکران کارا، و جذابیت رسانه‌ای بودند، بر مسند نمایندگی نشستند.

مسئولیت هنر: درمان، نه توهم

هنر در روزگار ما، بیش از هر چیز باید به «بازنمایی مسئولانه» بپردازد. اگر هنرمند خود را به جای یک پرسشگر، در جایگاه پیامبر، نجات‌بخش یا حتی سخنگوی یک ملت بنشاند، نه‌تنها از حقیقت فاصله می‌گیرد، که به تداوم بحران کمک می‌کند.

افرادی که از آن‌ها به عنوان نمونه نام می‌بریم، صرفاً محصولی از این چرخه‌اند: آن‌ها جای خالی اندیشیدن را پر کردند، نه با فکر، که با ژست اندیشه. و در نبود زبان مشترک، همین ژست هم تبدیل شد به محور گفتگوهای اجتماعی.

زمان آن رسیده از چه کسی عبور کنیم و بپرسیم چرا

ما باید به جای تکرار نام‌ها، ساختارهایی را تحلیل کنیم که به چنین نام‌هایی امکان رشد می‌دهد. شکاف بین هنر متعهد و هنر خودنما، فقدان اقتصاد فرهنگی عادلانه، و فروپاشی زبان عمومی نقد، تنها بخشی از این ساختار است. تنها با پرداختن به این لایه‌هاست که می‌توان از چرخه‌ی معیوب اسطوره‌سازی خارج شد.

اسطوره‌های ساخته‌شده در دل بحران، صدای جامعه نیستند؛ پژواک تنهایی ما هستند. بیایید سکوت‌های‌مان را بشنویم، نه صداهایی که بر آن‌ها فریاد کشیدند.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Scroll top