وقتی هنر در چنگ سیاست و کمال‌گرایی فرهنگی اسیر شد: روایت یک نسل

فرهنگی و هنری

در دهه‌ی هشتاد و نود، برای ما که می‌خواستیم بین دوگانه‌های سیاست‌زده‌ی جامعه راه خودمان را پیدا کنیم، چیزی به اسم “هنر خالص” تقریباً دست‌نیافتنی بود. هر چیزی، از انتخاب سبک موسیقی گرفته تا نحوه‌ی خواندن یا حتی طراحی یک کاور آلبوم، فوراً در قالب‌های سیاسی و ایدئولوژیک تفسیر می‌شد. گاهی بدون آن‌که خودم بدانم، برچسب‌های چپ یا راست، سنتی یا مدرن، بر کارم زده می‌شد. ما نسلی بودیم که حتی برای نفس کشیدن در هنر باید از میان مین‌های قضاوت عبور می‌کردیم.

چیزی که شاید بیشتر از همه آزارم می‌داد، این بود که نسل پیش از ما – با تمام احترام – گفتمان هنری‌اش را از دل یک تجربه‌ی زیبایی‌شناختی رشد نداده بود. بیشترشان، هنر را یا به عنوان ابزار مبارزه می‌دیدند یا سرگرمی بی‌ارزش. بنابراین وقتی ما شروع به خلق چیزی می‌کردیم، اغلب بحث به سیاست کشیده می‌شد، نه به فرم و ساختار یا حس و تجربه.

از آن طرف، در همان زمان، چیزی دیگر هم حس می‌کردم که هنوز هم در فرهنگ ما جاری‌ست: ترس از نقص. وقتی کسی صدایش را می‌لرزاند، یا در اجرایش خستگی و تردید هست، خیلی‌ها سریعاً آن را “نازیبا” می‌دانند. ما بیشتر از آن‌که به شور خلق و شجاعتِ شروع کردن ارزش بدهیم، دنبال ایراد گرفتن هستیم. و گاهی با خونسردی عجیبی رؤیاهای همدیگر را خفه می‌کنیم، چون «استاندارد»‌های سفت و سختی در ذهن داریم که معلوم نیست از کجا آمده‌اند.

برای من، ریشه‌ی این دو تجربه – اسارت هنر در سیاست و ترس از نقص در فرهنگ – به یک نقطه‌ی مشترک می‌رسد: ما در نظامی پرورش پیدا کردیم که در آن گفت‌وگو جایگاهی نداشت. نه گفت‌وگوی بی‌پیش‌داوری بین نسل‌ها، نه گفت‌وگوی آزاد بین هنرمندان، و نه حتی گفت‌وگوی درونی با خودمان، درباره‌ی اینکه چرا خلق می‌کنیم و برای چه کسی.

امروز، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم هنر آن‌جایی دوباره متولد می‌شود که از قضاوت عبور می‌کند. آن‌جایی که صدای لرزان هم به اندازه‌ی صدای پرقدرت شنیده می‌شود، و اختلاف دیدگاه نه تهدید بلکه فرصت رشد می‌شود. این را دیر فهمیدم، اما خوشحالم که هنوز فرصت دارم درباره‌اش بنویسم و با دیگران حرف بزنم.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Scroll top